قهوه ى بدون شکر

مشخصات بلاگ
قهوه ى بدون شکر
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

کلیدر

شاید تعجب کنی از حرف من، اما به عقیده من ، بیشتر مردم، بیشتر وقت ها دروغ می گویند.

نه بیشتر مردم، که همه مردم همه وقت ها دروغ میگویند .

فقط وقتهایی که تنها هستند، ممکن است راست هم بگویند. اما به ندرت .

چون آدمی وقتی هم که تنها میشود، تنهاییش پر است از دروغهایی که در میان جماعت و با دیگران گفته بوده.

حق هم دارد که دروغ بگوید ، چون که حقیقت آدم را دیوانه میکند..!

🖋محمود دولت آبادی

  • رها فرزاد

خداحافظ گارى کوپر

ـ خوب، اگر با کلمات میونه ندارید، چطور فکر می‌کنید ؟!
+ سعی می‌کنم اصلاً فکر نکنم قربان. ولی بعضی وقت‌ها خیال‌پردازی می‌کنم.
ـ مگر با هم فرق دارند ؟!
+ بله قربان ، خیلی فرق دارن ، خیال‌پردازی برای اینه که آدم به چیزی فکر نکنه. اون‌وقت خیلی خوشه .

🖋رومن گارى

  • رها فرزاد

سلوک

چرا نباید صریح بگویم که :

دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می داری آن حس و حالتی است که در واژۀ عام و عادی خوشبختی نمی گنجد.

🖋محمود دولت آبادى

  • رها فرزاد

سیاه قلب

وقتی در سفر کتابی با خودت به همراه می‌بری، یک چیز عجیبی اتفاق می‌افتد

کتاب شروع می‌کند به جمع آوری خاطراتت

بعدها کافی است که تو فقط لای آن کتاب را باز کنی تا دوباره به همان جایی برگردی که کتاب را اولین بار خوانده‌ای

یعنی با خواندن اولین کلمات ، همه‌چیز را به یاد می‌آوری

عکس‌ها

بوها

همان بستنی‌ای که موقع خواندن می‌خوردى..
حرفم را باور کن

کتاب‌ها درست مثل نوارهای چسبناک مخصوص گیر انداختن مگس هستند

خاطرات به هیچ چیزی مثل صفحات چاپی نمی‌چسبند.


🖋کورنلیا فونکه

  • رها فرزاد

زندگى جنگ و دیگر هیچ

 تنها زمانى یک نفر در دلمان مى میرد که تمامیت او را از ذهنمان خارج کنیم

 وقتى کسى را از ذهنمان بیرون مى کنیم

 دیگر نباید کارها و اشتباهاتش را تشریح کنیم

 ناتوانى از همان جا آغاز مى شود که دنبال چراهاى اشتباهات مى گردیم

 این کار ذهن را درگیر مى کند و خودش اثبات این مسئله است که :
 هنوز او را از ذهن خود بیرون نکرده ایم..

🖋اوریانا فالاچی

  • رها فرزاد

کورى

می‌شود از ترس کور شد

حرف شما دقیق است

دقیق‌تر از این حرفی نمی‌شود
ما وقتی کور شدیم در واقع از پیش کور بودیم

از ترس کور شدیم

از ترس کور خواهیم ماند..

🖋ژوزه ساراماگو

  • رها فرزاد

نحسى ستاره هاى بخت ما

آگوستوس به آرامی گفت:عاشقتم

گفتم:آگوستوس

گفت:واقعا می گم

به من خیره شده بود و می توانستم ببینم که گوشه چشمانش چین خورده بود:من عاشقتم،و لذت ساده گفتن حقیقت رو از خودم منع نمی کنم. من عاشقتم، و می دونم که عشق چیزی نیست جز فریادی در پوچی، و به فراموشی سپرده شدن هم اجتناب ناپذیره، و عاقبت همه ما نابودیه و یه روزی خواهد اومد که همه کارهای ما توی این دنیا به خاک برگردونده می شه، و می دونم که خورشید تنها سیاره زمینی رو که داریم در خود خواهد بلعید، و من عاشقتم.

دوباره گفتم:آگوستوس.

فقط همین را می توانستم بگویم.

اگر دردی وجود نداشت،چگونه میشد لذت ها را درک کرد..؟!
عشق حقیقی در زمان های سختی پدید می آید
ستارگان بخت ما نحس نیستند،ایراد برخاسته از خودمان است.
دخترها فکر می کنن که فقط تو مراسم های رسمی اجازه دارن لباس های زیبا بپوشن

اما من خوشم میاد از خانمی که طرز تفکرش تو این مایه ها باشه که:من می خوام برم به ملاقات یه پسری که دچار فروپاشی روحی و عصبی شده، پسری که تازه بینایی اش هم نقص داره، ولی چرا که نه..؟!لباس خوشگله ام رو براش می پوشم..

🖋جان گرین

  • رها فرزاد

شرق بهشت

پدرم عقیده داشت که :

یک زنِ نیرومند
مى ‌تونه از یک مرد هم قوى‌تر باشه
مخصوصا اگر توى دلش عشق هم باشه
فکر مى ‌کنم
یک زنِ عاشق تقریبا نابود نشدنى باشه..


🖋جان اشتاین بک

  • رها فرزاد

باواریا

عاشقش شده بودم

برایش شکلک درمی‌آوردم

می‌خنداندمش

آن‌قدر تند می‌زد که از حد طبیعی خارج می‌شد

از پشت شیشه می‌بوسیدمش

آرام می‌گرفت

حتی یک‌بار با تمام خطری که متوجه ما بود از توی مایع پلاسمایی بیرون آورده و بوسیدمش

از حمام که می‌آمدم جلویش لباس می‌پوشیدم

شرمنده می‌شد و خودش را به نفهمی می‌زد

برایش آواز می‌خواندم

آوازهای سوزناک

کاری از دستش برنمی‌آمد

عشق ما مرزی شیشه‌ای داشت و ما این موضوع را به‌خوبی فهمیده بودیم..

🖋هادى تقى زاده

  • رها فرزاد

باشگاه کتابخوانى جین آستین

زن‌ها مردهای خوب را نمی‌خواهند

مردها با هر زنی که با مهربانی به حرف‌هایشان گوش بدهد درد دل می‌کنند

آن‌ها جلوی دیگران خودشان را سرزنش می‌کنند

به حال خوبی و مهربانی غیر‌قابل‌کنترل و لعنتی خودشان دل می‌سوزانند

در واقع

وقتی زمان می‌گذرد و این مردها را بهتر می‌شناسی

می‌بینی که به آن خوبی‌ای که خودشان تصور می‌کنند نیستند..


🖋کارن جوی فاولر

  • رها فرزاد

لال بمیرم اگر کور نگاهت کنم

پنجره را ببند

هنوز چیزى مانده

اتاقى سرد

ته مانده هاى سیگارى خاموش

و من که تو را در زمستان هفته ى پیش گم کردم

دلم مى خواهد

تاریکى

خواب هایم را نقاشى کند

و بعد سایه اى شبیه تو

در روزنامه هاى عصر

فقدانم را جشن بگیرد

نمى دانم اینجا کجاست

امّا پنجره را ببند

تا خواب مرا ببینی..

با چشم هاى بسته

کمتر به تو فکر مى کنم..

🖋رضا یوسف زاده تهرانى

  • رها فرزاد

پشت درخت توت

در یادداشتم جمله‌ای است که شاید آن روزها برایم خیلی جدی بود

اما الان مرا به خنده می‌اندازد

«برایم مهم نیست او رفته است و دیگر سراغی از من نمی‌گیرد

مهم این است که عشقی را که آن‌قدر به آن نیاز داشتم با خودش برده است

من احتیاجی به خود او نداشتم

عشق او را می‌خواستم تا زندگی‌ام را پر کند و به آن معنی ببخشد

او کالای پُربهایی را به یغما برده است.»
پس از ازدواج‌مان یک بار زنم به این یادداشت برخورد

و تا چند روز اصرار می‌کرد بگویم الان عشق گم‌شده‌ی من کجاست

و چه نوع زندگی‌ای دارد

ازدواج کرده است یا نه

باورش نمی‌شد که من حتىٰ اسمش را به ‌سختی در یاد دارم..

🖋احمد پوری

  • رها فرزاد